شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و هفتم :
زهره ترک شدم و نور تلفنم را خاموش کردم و پریدم توی کمد دیواری و در را روی هم گذاشتم. آن لحظه فقط خوشحال شدم آن قدری عقلم رسید که کفشم را پشت در درنیاورم.
یاسر داخل شد و لامپ را روشن کرد. خدارا شکر کمد دیواری خیلی جادار بود. کمی عقب رفتم تا مرا نبیند که از درزِ باز در تماشایش میکنم. تلفن همراهش را برداشت و روی صفحه را نگاه کرد. مطمئنم که تماسهای از دست رفته ی من و پیامکهایم را میب
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
والا از من هیچی بعید نیست🤣
۴ ماه پیشبهار
0هر اتفاقی بیفته مطمئنم جزو رمانای محبوبمه😁 بهترین هستی نویسنده جان😍 شدیدا عاشقِ قلمت شدم😍 امیدوارم همیشه شاد و پر انرژی باشی💞💞
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ای جانم. عزیزم لطف داری
۴ ماه پیشبهار
0وای من دارم میمیرم از کنجکاوی😅 هر پارتش خیلی جالب و هیجانیه... داستان جوری پیش میره که هیچی قابل پیش بینی نیست و این رمان رو فوق العاده جذاب تر کرده😍
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0شدیدا استرس گرفتم که نکنه یاس از آدمای ۷ باشه و این دختره ی دیوونه با تعقیب کردنش سر از اتاق فرار دربیاره🥲😂